رسانا

رسانا

از تلاطم ها ، تلخی و شیرینی ، سختی و آسانی باید عبور کرد. رسم زندگی گذشتن و رسیدن است ، رسیدن به حس خوب آرامش یا عشق ! در مسیر رسیدن با هم بمانیم.

۴ مطلب با موضوع «شاعرانگی» ثبت شده است

آزادی پیدا نیست 

از روی پل عابر نگاه میکنم 

هوا آلوده است 

باد شروع به وزیدن می کند

آسمان برق می زند 

هوای خالص را درون ریه ام حبس کرده ام 

آزادی را یادم می رود دوباره نگاه کنم 

پیاده قدم میزنم

انتهای سرگشتگی پاییز را 

چشم بسته و بی خبر و مغموم 

درود می فرستم 

به آن هایی که جای خالی شان از تردید و نمناکی لحظه ها پر است

از زمستانی که تنهاست 


  • علی

روز واقعه

۰۹
مهر

ما را هراس نیست از این ظلمت مدام

وقتی که زیر پرچم تو ایستاده ایم

.

.

پنجره ها ، خیابان ها ، لباس ها 

بخاطر تو سیاه می شوند

وقتی که 

بالاتر از سیاهی رنگی نیست.

  • علی

قرارمان

انقلاب رو به روی وصال، چهار راه دانشجو 

همان کافه قنادی قدیمی معروف 

با یک گزینه شعر یا داستانی از مستور

هات چاکلت با پلمبیر یا چیز کیک ، 

باران بی موقع پاییز روی سنگفرش خیس

ای خواستنی ترین !

خوشبختی مگر چیز دیگری است؟

  • علی

غروب جمعه ، بن بست وهم آلود کوچه های کودکانه است

راه به خیالت حتی نمی برد ، این دل خسته و دست بسته 

مثل بادبادکی که 

به سیم های دکل فشار قوی برق 

تن داده است !

تا آخر عمر همنشین کلاغ های شوم خواهد ماند

و شبها خیال عطر موهایت ، خواب را 

از چشمان منتظرش ، خواهد ربود.


# یک عدد علی 

  • علی